علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

اولین پست95

1395/1/25 15:26
1,760 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزترینممحبت

سلام خوشگل مامان و دوستای گلم عیدتون مبارک ولی ببخشین که با تاخیر شدخجالت

مامانی جونم,از قبل عید یه مختصر برات از روزهای آخر سال 94 بگم که روزامون مثل همه تو خرید و خونه تکونی و ...گذشت تقریبا 9اسفند من و شما بدون بابایی با هواپیما رفتیم تهران هم دخترعمه اینا رو ببینیم هم خرید کنیم اینجوری شد که یه دو هفته ای موندیم و شما کلی خوش گذروندی طوری که اصلا راضی به برگشتن نبودی که دیگه بابایی صداش در اومد گفت خیلی دلم برات تنگ شده که راضی شدی برگردیم خونمون البته با کادویی هم که عمو زحمت کشیده برات خریده بود مشتاق تر شدی زود برگردیم به بابا نشونش بدی. تو یه پست کامل تر برات توضیح میدم...

بعد برگشتنمون از تهران هم کمی مامانی خونه رو واسه سال نو تمیز کرد 4u2ap3b.gifچون کار زیادی نداشتم آخه مامانت درطی سال خونشو تمیز میکنه و واسه آخرسال کار زیادی نداره

چهارشنبه آخر سال رو هم رفتیم خونه مامان جون و بعد کلی آتیش بازی و پریدن از رو آتیش که باباجون برات روشن کرده بود شام خوردیم و اومدیم خونمون .

روز اول عید هم یه ساعت قبل از سال تحویل از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم رفتیم خونه مامان جون و لحظه سال تحویل پیششون بودیم تا آخرشب اومدیم خونمون ...

روز دوم عید هم مثل هرسال رفتیم شهرستان خونه عمه بابایی فقط با این تفاوت که هرسال خونه بابا بزرگ بابایی هم همون جا بود و همه از اول عید میرفتیم همه فامیل کنار هم بودیم  ولی دیگه اوناهم اومدن تبریز فقط خونه عمه خانم اونجاس یه شب هم موندیم اونجا و فرداش بعداز ظهر اومدیم خونمون...

اینم نگقتم که مادر پدر و عمه مهدیه اینا از25 اسفند بعد برگشتن ما از تهران اونا رفتن تهران و از اونجا قشم که پیشمون نبودن کلا روزهای اول عید خیلی ساکت و آروم گذشت با رفتن عید دیدنی خونه عمه و خاله و دایی و... مامان چون فامیل های بابا اکثرا تهرانن ...روزهای پنج شش عید بود که مادر اینا و عمه مهدیه و دختر عمه اینا اومدن و کلی مهمون دیگه که روزهامون از ساکتی در اومد و بعد اون بود که صبح از خونه میاومدیم بیرون و شب ساعت یک به بعد میاومدیم خونه دختر دایی بابا هم که چند وقت بود خواستگار داشت جوابش مثبت شد و اینجوری بود که سه شب رو روز زدیم و رقصدیمتا یازدهم عید که عروسه یکی از فامیلای بابایی بود که مامانی خیلی باهاشون صمیمیه اون روزمون هم تا شب ساعت های آخر شب اونجا به بزن و برقص cuteگدشت که صبحش دیگه پاهامون نای راه رفتن نداشت که تا بعد از ظهر استراحت کردیم و بعدش رفتیم باغ پدر که فرداش 13 بدر بود ...

روز 13 هم مهمون از جمله مامان جون اینا و دایی بابا و کلی مهمون دیگه اومدن و 13 رو به خوشی به در کردیم و شب رو هم چون اون روز خیلی جاده ها تراقیک بود باغ موندیم و صبحش برگشنیم خونمون از فرداش روز از نو و روزی از نو...

سفره هفت سین خونه مامان جونBouquet Of Daisy Flowers With Easter Eggs

هفت سین خونه خودمون

پسرگلم و باباییمحبت

پسر شیطونم تو همه عکس ها یا خیار دستشه یا لپش پرهخندونک

حیاط خونه عمه خانم

پسندها (2)

نظرات (3)

maloosak
26 فروردین 95 19:39
اميدوارم هميشه شاد باشين و سلامت ممنون خوشحال ميشم به منم سر بزنيد
مامان آنيسا
8 اردیبهشت 95 20:45
همیشه شاد باشین دوست عزیزم
آب شيرين کن دريايي
10 تیر 95 23:13
ممنون عاليه مطالب نماز روزه هاتون قبول